-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه محرم -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه صفر -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه رجب
-
سایت قرآنی تنـــــزیل -
سایت مقام معظم رهبری -
سایت آیت الله مکارم شیرازی -
سایت آیت الله نوری همدانی -
سایت آیت الله فاضل لنکرانی -
سایت آیت الله سیستانی
مناجات ماه محرم و صفر با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
از این خانه به آن خانه، در این بیخانمانیها به دنبال تو میگردم، به دنـبال نشانیها نمیدانم چرا از دوریات راحت نمیمیرم به جانت، جان بهلب کرده مرا این سختجانیها پرم آتش گرفته، سوختم از داغ هجرانت ببین! خـاکـسترم افـتاده پای شمعـدانیها توان گریه کردن را ندارد چشمهای من چه آمد بر سر یعقـوب تو از ناتـوانیها به صرفِ چند قطره اشکِ روضه میزبانم باش هنوز از دل نرفـته لـذّت آن میهـمانیها غبار معصیت آئینهام را ول نخواهد کرد گرفتارم، گـرفـتار همین خـانهتـکـانیها گنهـکـارم ولی امـیـدوارم تا تـو را دارم رساندی خویش را هنگامۀ پادرمیانیها کسی غیر از تو این دیوانه را درکش نخواهد کرد فـدای حُـسنِ ظَـنِّ تو، تمام بـدگـمـانیها! همیشه نرخ عشقت در دل عُشّاق بالا بود چه رونقها گرفته جان من با این گرانیها به قربان قـدمهایت، منم خاک کف پایت دلت را گرم خواهم کرد با شیرینزبانیها دمِ پیری سرم دستی بکش؛ سرزنده خواهم شد کـنار تو میافـتـم بـاز هم یـاد جـوانیها نمیخواهی زمان مرگ در آغوش تو باشم؟! نمیخواهی زمان مرگ پیش من بمانی، ها؟! عجب حسِّ خوشی، فردا ببینم در نجف هستم دعا کن تا شود روزیام از این ناگهانیها دلیل حال خوبم، دیدن صحن علی جان است فقط با مرتضی غـرقـم میان شادمانیها منِ رنجور را تنها حسین آرام خواهد کرد اَعوذُ بِالحَـرَم از دست این نامهـربانیها تن ارباب ما همسطح با ریگ بیابان شد چه آمد بر سر این جسم با مرکبدوانیها
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات ماه محرم و صفر با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
طـراوت همۀ روضههـا! امام زمان! شبی به روضۀ ما هم بیا امـام زمان فقط به لطف دعای تو حالمان خوب است همیشه باخـبر از حال ما امام زمان! به حال مضطر ما هیچکس محل نگذاشت کسی بجز تو نکرد اعتنا امام زمان! فراق توست سرآغـاز درد بیدرمان که جز ظهور ندارد دوا، امام زمان! شکـسـتـن دل مـولایمـان خـدا نکـند خـدا کـنـد که بـمـانـیـم با امـام زمـان شنیدهایم همه بخشش از بزرگان است ببخش محض رضای خدا امام زمان! قیامت و دل قـبر و زمـان جانکـندن به دادمان برس این چند جا امام زمان! سلامِ سینهزنان را به جد خود برسان اگر روانه شدی کـربـلا امـام زمان! تو را به جان علی اکبر امام حـسـین بـده حـوالـۀ پـائـیـن پـا، امـام زمـان! به گریه کردن هر لحظۀ تو گریه کنیم به غیر تو نکـنـیم اقـتـدا، امام زمان! کـنـار عـلـقـمـهای یـا کـنـار گـودالـی کجای کـربـبلایی؟ کجا امـام زمـان؟ امام کـربـبلا شد به لطف نیزه و تیر هزار و نهصد و پنجاه تا "امام زمان"
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات ماه محرم و صفر با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
سوزانده فَلَک را نَفَـس پُـر شرر من از بس زده آتش غم تو بر جگر من شبهای فراق تو چرا صبح ندارد؟! کِی میرسد از راه چراغ سحر من؟! پـیـغـام مـرا بـاد کـجـاهـا که نَـبـُرده سرگـشته شده قـاصدک نـامـهبر من این کوچه و آن کوچه، از این شهر به آن شهر دنــبـال تـو افـتــاده دل دربـهدر مـن یعـقـوب تو بـودن به منِ پـیر میآید اشک دمِ مشکـم شده تـنهـا هـنـر من شـایـد بـخـرد آبِ رویـم، آبـرویـم را شاید که به دردی بخورد چشم تر من سرگرم گناهم که سرم گرم شما نیست این بـازی دنـیـا چه نیاورد سر من! یک لحظه مرا هم به خودم وا مگذاری تنهـا تویی آگاه به سود و ضرر من در ظرفیتم نیست که با جز تو بِجوشم گـفـتم نگـذارد اَحَـدی سر به سر من تقـدیر قـشنـگیست اگر آخر عمری یکبـار به کـوی تو بیـفـتـد گذر من ایکاش که قبل از اَجَلم سر برسی تو تـرسـم که نـیـایی و بـیـایـد خـبر من اوّل بِـبـَریـدم به نـجـف بعـد بـمـیـرم آغاز شود پیـش عـلیجان سفـر من! تعبیر من از صحن علی، خانۀ باباست خشنودم از اینکه شده حیدر، پدر من دلتنگترینم، دل من تنگ حسین است یک دَم نَرَوَد خاطرهاش از نظر من با قـافـلهاش کاش که میبُـرد دلم را تا فرش قـدمهاش شود بال و پر من آخر تهِ گـودال سنان میرسد از راه وای از تـن اربـاب بـدون سـپـر من
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
ترسیم مصائب اهل بیت سلاماللهعلیهما در شهر شام
سـفر رسید به ماه صفـر به شام خراب به نیزه رأس حسین؛ غرق خون و خضاب سه روز پـشت در شـهـر منتظر ماندند که شـهـر را بـرسـانـنـد تا کـمال عذاب به چهرههای عطش بارشان، شلوغی شام به غـیر شـبـنـم شرم و حیا نمیزند آب مـرارتی که به ایـشـان رسـیـده از امّت نشـان نـداده به اولاد مُـرسل اهل کتاب بسـاط عـیـش مـهـیا مـغـنـیـان سـرگـرم اسـیـر آمـده در شـهـر اُف بر این آداب بدا که قـوم چُـنان کـشـتن حـسین شهـید کـشیـدهانـد عـیـالـش به بـنـد بهـر ثواب به یک طناب تمام قبیله بسته شده است قرار عـرش خدا میرود از این اطناب به دور گـردن زین العـباد و پردهگـیان به دور بازوی زینب دخیل بسته طناب ابــوتــراب کـجــایـی ابــو تــراب بــیــا که دختران تو را شام میکشد به تراب سـزاست پـرده بـیـفـتـد ز روی بیت الله که غیر نـور نـدارند روی چهـره نقاب به روزگار خـرابی رسـیـدهانـد به شـام که هست بر سر هر کوچهای دکان شراب عـفـیـفـههای نـجـیـبی که بر سر بـازار ربوده از دلشان های و هوی هلهله تاب چـقدر رو زده زینب...که یا ابـوالغـیره ز روی نیزه نوامیس خویش را دریاب محـلـههـای یـهـودی که مـیرود زیـنب نظاره میشود از روی کینه باب به باب بس است روضه در این حد که زینب کبری در آمده است به بزمی که میخورند شراب از این ستم که به زینب روا نبود و رَوَد بنـای خـانه هـسـتی خـراب بـاد خـراب ز آه غـیـرت شـیــر خـدا ز مــاتـم شـام میان سـینه نمـانده است هیچ غیر کباب همین که چشم بدوزد به نیـزه حق دارد اگر که جان بسپارد در این میانه رباب نهیب میرسد از هر طرف تشر پیداست مگر چه دل دارد دختری برای عتاب؟ بنـات شاه شـهـیدان به وصـل او نرسند مگر به نیزۀ روز و شباشب اندر خواب اگرچه سنگ خورند و اگرچه مشت اما به غـیـر دیـدن بــابا نـمیشـوند مـجـاب سری به دست سه ساله است، مرحبا تصویر دودست زخمی و کوچک خوشاخوشا این قاب رسیده دخـترکی به پـدر و یا بر عکس رسیـدهاند ز ویـرانـهها به حُـسـنُ مـآب
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
ترسیم مصائب اهل بیت سلاماللهعلیهما در شهر شام
ایـنـجـا شـرار نــالـه آتـش بـر فـلـك زد اینجـا عـدو بر زخـم پـیـغـمـبر نمك زد از مـدخـل ایـن شـهـر تـا كـنـج خـرابـه دشمن مـیـان كـوچـه دخـتر را كتك زد ایـنـجـا لـبـاس عــیـد پــوشـیـدنـد زنهـا پـاى سـر بُـبـْـریـده رقـصـیـدنـد زنهــا ایـنـجـا زدنـد آل عــلــى را ظـالــمــانـه بسـتـه بـر یـك ریــســمـان ده نـازدانــه با دست بـسـتـه كـودكى نقـش زمین شد بـرداشــتـنــد او را ولـى بـا تــازیــانــه ایـنـجـا ســر راه اســیــران ایــسـتـادنـد اینـجـا به زین الـعـابـدیـن دشـنـام دادنـد اینجـا به نوك نـیـزه ها هـجـده قـمر بود خورشیدِ زهرا جلوه گر از طشت زر بود لبهـای خـونـیـنـش بهـم می خـورد امـا چشمش به سوى زینب خونینجگر بود او با لب خـونین دم از محـبـوب می زد دشمن به پاسخ بر دهـانش چوب می زد اینجا عـدو ظـلـم و ستـم هـمـواره كرده با چوب، زخم بغض دل را چاره كرده زینب كه صبر از صبر او می برد حیران در پاى طشت زر، گـریـبان پاره كرده می رفت چون بالا و پائـین چـوب كـینه می زد به روى مـاه خود سـیـلى سكـینه
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
ترسیم مصائب اهل بیت سلاماللهعلیهما در شهر شام
ای ز داغِ تو روان، خون دل از دیدۀ حور! بیتو عالم همه ماتـمکـده تا نفخۀ صور دیدهها، گو همه دریا شو و دریا، همه خون که پس از قتل تو، منسوخ شد آئین سرور دیـر تـرسـا و سرِ سـبـط رسـول مدنی؟ آه! اگر طعنه به قرآن زند انجیل و زبور جان فدای تو! که از حالت جانبازی تو در طف مـاریه از یاد بشد، شور نشور قدسیان سر به گریبان به حجاب ملکوت حوریان دست به گیسوی پریشان ز قصور غرق دریای تحیّر ز لب خشک تو، نوح دست حسرت به دل، از صبر تو، ایّوب صبور انبـیـا محـو تـمـاشا و مـلائک، مبـهـوت شمر، سرشار تمنّا و تو، سرگرم حضور
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها در شهر شام
شامیان خون به دل خون شده ما نکنید این قـدر ظـلـم به ذریّه زهـرا نـکـنید بگذارید بگـریـیم به مظلـومی خویش به سـرشک غـم ما خـنده بیجا نکنید دیـن نـدارید اگر غـیـرتـتان رفته کجا اُسـرا را، سـر بـازار تـمـاشـا نـکـنید هر چه خواهید به ما زخم رسانید ولی دیگر از زخم زبان، خون به دل ما نکنید پیش چشم اُسرا سنگ به سرها نزنید پای رأس شهـدا هـلـهـلـه بر پـا نکنید این توقّع که بگریید به ما نیست ولی خـنـده بـر گـریـه ذریّـه طـاهـا نکـنید آیهای کز لب خونین، سر نی میشنوید با دف و چنگ و نی و هلهله معنی نکنید داغ دل چاره به خـندیدن دشمن نشود زخـم را با زدن سـنـگ مـداوا نکـنید محمل دختر معـصوم مصیبت زده را روبـرو بـا سـر بـبـریـده بـابـا نکـنـید )میثم) از آل عـلـی با همه خـلق بگو ترک دین در طـلب لـذّت دنـیـا نکنید
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات ماه محرمی با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
چه دور ماندهام از کـاروان کربوبلا چـقـدر فـاصـلـه دارم ز دوسـتـان شما مرا ببـخـش فـقـط ادعـاست عـاشقیام جداست راه من از راهتان، جداست، جدا چـقدر فـاصله دارم ز دعـبل و عـمّـار کجاست لایق من، «مَرْحَباً بِنَاصِرِنَا...» دلم گـرفـته، کجـایـند «اِبنِ تَـیهـان»ها «خُزَیمه»ها، سر و جان دادههای دشت بلا؟ کجاست آن شهدایی که وصفشان فرمود امام متـقـیـان: اینَ؟ اینَ؟ اینَ؟... کجا؟ بـرادران وفـادار مـن کـجـا هـسـتـنـد؟ مجـاهـدان شـهـیـد و بـصـیر راه خدا؟ پیام اصلی این خطبه در همین جملهست «خطاست خانهنشینی، امام خوانده تو را» زمان زمانِ نشستن، زمان ماندن نیست نهیب میزند از هر طرف زمانه به ما خوشا به بخت و به اقبالشان که با دل و جان تـمـام هـسـتـی خـود را نـمـودهانـد فـدا چـقدر مـنـتظر ما نـشـسـتـه بـرگـردیم چـرا من و تو نـبـاشیـم با امـام؟ چرا؟
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
ذکر مصائب ماجرای دیر راهب و سر سیدالشهدا علیهالسلام
ز کـوفه آل یـاسـیـن بار بـسـتـند به محمل جمله با افغان نشـستند بـه راه شـام ویـران بـود دِیْـری در آنجا معتکف یک اهل خیری یکی راهب بدان دیرش مکان بود ز رویش نـور یزدانی عیان بود چه راهب ثـانی اثـنـین مسیـحی چـه راهـب تـالـی تـلـو ذبـیـحـی چه راهب روز و شب سرگرم اذکار چه راهب نقطۀ حقجوی پرگار فــراز بــام آن دِیــْـر دلافــروز بر آمد از قضا راهب یکی روز ز هـر سـو بـود سـرگـرم تمـاشا به صنع سـرمـدی خـلاق یـکـتـا که ناگه دید از یکسوی آن دشت ز مشرق شمس رخشانی عیان گشت ز پی طـالـع مـه چـنـدی مـنـوّر هـمه چـون بـدر تـابـان مـطـهـر پس آنگه دید راهب کوکبی چند همه دنـبـال هم بر بـسـته دربـند به اطراف مه و خورشید کوکب گرفته شش جهت دیدی یکی شب جـمال لا مکان را در مکان دید خـدا را زاهـد تـرسـا عـیان دیـد سری چند همچو خورشید از بدن دور مشعشع رویشان چون سینۀ طور به پیشاپیش آن سرهای پُر خون سری دید از همه در رفعت افزون زنان و دخـتـرانی چندش از پی همه بر سر زنان از غربت وی بـهپـای دِیـْر او مـنـزل نـمـودنـد ز پشت ناقـهها محـمل گـشـودند فرود آمد ز دِیْـر آن طـینت پاک گشودی در بدان افـواج بی باک بدیشان گـفت لـشکـر از کجـائید مرا واقف از این شورش نمائید شما را این تهاجم بیسبب نیست بگوئید این زنان و این سر از کیست به او گـفـتـنـد آن خـلق تبـهـکار چو باشد راهبا با این سرت کار کنون ما این عیال و این سران را همی این بسته پـرها کودکان را که بینی روزشان را جمله چون شام اسیری میبریم از کوفه بر شام چو راهب این سخن زانها شنیدی میان دِیْـر خـود گـریـان دویـدی گرفت از مخـزنِ جان بـدرهٔ زر به ایشان داد بگرفت آن جهان سر زری داد و سر جانـان خـریدی سعادت بین نگو ارزان خـریدی به دِیْر آمد بهروی خویش در بست پسِ زانو دمی در فکـر بنـشست گهی در ناله، گه در فکر بودی گـهی گـرم دعـا، گه ذکـر بودی به دور شمع سر، پروانه گردید ز خویشان جهـان بیگانه گـردید گـشودی راهـب عاشق زبان را که جـوید شـاید آن سِرِّ نهـان را در اول گفت ای سر صفوتی تو و یا گـنـجـور پـاک رحـمـتی تو تو نوحی یا که ابراهیمی ای سر؟! و یـا هـسـتـی ذبـیـحُ الله اکـبـر؟! توئی ای سر مگر موسی بن عمران که هست از قبطیانت دیده گریان؟! مسیحی ای سر این شورش صلیبت؟! عجب دارم از احـوال عجـیبت! تو را ای سر قَسَم اول به اسفار که آمد مر رسـولان را ز دادار تو ای سر از کـدامین خـانـدانی ز بـسـتـان کـدامـیـن دودمـانـی؟ به طورش جلوه کردی نـور الله ز خود بیخود شد آن مردِ دل آگاه لب پُر خون آن سر شد چو گل باز تکـلـم کـردن آن سـر شـد آغـاز به افغان گفت کی شوریده ترسا اگر خـواهی مـرا بـاشی شـنـاسا من ای راهب غریب این دیـارم به دشـت کـربــلا افـتــد گــذارم تنـم را در میان خـون کـشـیـدند سرم را از قفا عـطـشان بـریدند
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
ذکر مصائب ماجرای دیر راهب و سر سیدالشهدا علیهالسلام
دیـد راهـب به ره شـام، پـریـشانی چند دستِ بسته ز قـفـا، سر به گریبانی چند خون به دل، جمله ز جور فلک کجرفتار موکنان، مویهکنان، موی پریشانی چند دید عیسی نـفـسی بسته به زنجـیر جـفا همرهش، غمزده و خسته و نالانی چند از پس قـافـلـه، اطـفـال پـریـشـانی دیـد پـابـرهـنـه به سـر خـار مـغـیـلانی چند شامگـه بـود ولی صـبـح امـیـدش بدمـید شد عیان تا به سنان، مهر درخشانی چند سر شاه شـهـدا را به سـنان دیـد که بود جـاری از لـعـل لـبـش، آیـۀ قـرآنی چند داد زر، زرطلـبان را و سر شاه گرفت سوی دِیْـر آمد و با نـاله و افـغـانی چند شست با مُشک و گلاب، آن رخ و لعل چو عقیق ریخت از دیده به دامان، دُر غلتانی چند همچو آن عاشق دلداده که بیند معشوق گفت کای گِرد رُخت، صفزده حیرانی چند! کیستی؟ وز چه جدا گشته ز پیکر، سر تو؟ که شدی دستخـوش فـرقـۀ نادانی چند پاسـخـش داد: منم سـبـط رسـول مـدنی گـشتهام کـشـته ز بیداد هـوسرانی چند ناگهان هودجی آمد ز سما، سوی زمین فـاطـمه آمد و با حوری و غـلمانی چند لعل نوشین بگشود و به سر کشتۀ عشق ریخت از دُرج گهر، لعل بدخشانی چند گفت کای سرو چمانِ چمن باغ رسول! داشتی همره خود، سرو خـرامانی چند آخر از غارت گلچین، چه رسیدت؟ ای گل! گریَم از هجر تو یا غنچۀ خندانی چند؟ کسوت فقر به عشق تو به بر کرد «صفا» دست حـاجت نبَرد بر در عـریانی چند
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
ذکر مصائب ماجرای دیر راهب و سر سیدالشهدا علیهالسلام
قــبـل شـهــر شـام بــود؛ آل زیـاد راهـشـان در دیـر راهـب اوفـتـاد کـهـنـه دِیْـری در درونش راهـبی شـعـلـههـای طـور دل را طـالـبی دِیْر نه، نه، یک جهان دریای نور او چو موسی بر فـراز کـوه طور ترک دنـیـا گـفـتـهای در کـنج دِیْر همچو عیسی آسمان را کرده سیر لحـظه لحـظه سـالها در انـتـظار تـا شـود دِیْـرش زیــارتـگـاه یــار بیخبر خود رازها در پرده داشت در تمام عمر یک گم کرده داشت پـیـرِ دِیـْری در نـوا چـون بـلـبـلی چـشم جـانـش در ره خـونـین گُلی بـا گـل نـادیـدهاش مـیکـرد حــال تا شـبـی بـگـرفـت دامـان وصـال دیــد در پـائـیـن دِیْــرِ خـود شـبـی هر طرف تـابـیـده مـاه و کـوکـبی گـفـت الله کـس نـدیـده ایـنچـنـیـن هیجده خورشید، یک شب بر زمین لالــۀ حـــمـــرا کــجـــا و آبـــلـــه بــازوی حــورا کـجـا و سـلـسـلـه چـیـستـنـد این عـقـدههای گوهری یـاسهـای کـوچـک نـیــلــوفــری آمــده از طــور، مــوســای دگــر در غل و زنجـیـر، عـیـسـای دگر سر به نـوک نیـزه میگـوید سخن یا سـر یحـیی است پیشِ روی من کرد نـصرانی نـزول از بـام دِیْـر گِرد سـرها روح او سرگـرم سیر دیـده بــر شــمـع ولایـت دوخــتـه چون پَـر پـروانـه جـانش سوخـته راهـب پـیـر و سـر خـونـیـن شـاه رازهــا گـفـتـنــد بـا هـم بـا نــگـاه شد فـراق عـاشـق و معـشوق طی این بـه پـای نـیــزه او بــالای نـی ناگـهـان زد بانگ بـر فـوج سـپـاه کـای جـنـایـتپـیـشـگـانِ روسـیـاه کیست این سر کاین چنین خواند فصیح؟ وای مـن! داوود بـاشد یا مـسـیح؟ یـا شـده ایــجــاد صــفـیـن دگــر؟ گـشـته قـرآن بر سر نی جلوهگر؟ پاسخش گفتند مقصود تو چیست؟ این سر خونین، سر یک خارجیست کـرده سـرپـیـچـی ز فـرمـان امیر خود شهید و عـتـرتش گشته اسیر بود هـفـتـاد و دو داغـش بر جگر تـشـنـهلـب از او جـدا کـردیم سـر لـرزه بـر هـفـت آسـمـان انداخـتیم اسـبهـا را بـر تـن او تــاخـتــیـم شعـلـهها از هر طرف افـروخـتیم خیـمـههـایش را سراسر سوخـتـیم هر یـتـیـمـش از درون خـیـمهگـاه بُـرد زیـر بـوتـه خـاری بـی پـنـاه ریخت نصرانی به دامن خونِ دل گشت سرتـا پـا وجـودش مشتـعـل بر کشید از سینه چون دریا خروش گفت ای دونْفـطرتانِ دین فروش ثروت من هست چـندین بدره زر در جــوانــی ارث بُــردم از پــدر در بـهـای این هـمـه سـیـم و زرم امشب این سر را امـانـت میبـرم میکـنـم تـا صـبـح با او گـفـتـگـو کـز دهـانـش بـشـنـوم سِـری مگو شـمر را چون دیـده بر زر اوفتاد عـشق سیـمـش باز در سـر اوفتاد داد، سر را و ز راهب زر گرفت راهب آن سر را چون جان در بر گرفت بُـرد سـوی دِیْـر، سـر را با شتاب کرد نـاگه هـاتـفـی او را خـطـاب راهـب از اســرار، آگـه نـیـسـتـی هـیـچ دانـی مـیــزبــان کـیـسـتـی؟ مـیـهـمـانت مـیـزبـان عـالـم اسـت هرچه گیری احترامش را کم است این که لبهایش به هم خشکیده است بحر رحمت از دمش جوشیده است اینکه زخمش را شمردن مشکل است زخم هفتاد و دو داغش بر دل است گـوش شو کـآوای جـانـان بشنوی از دهانش صـوت قـرآن بـشـنوی گَرد ره با اشک، از این سر بشوی با گلاب و مُشک، خاکستر بشوی برد راهب عـاقـبت سر را به دِیْر تا خدا در دیـر خود میکـرد سیر شد چـراغ دِیْـر آن سـر تـا سـحـر دیگر این جا دِیْر راهب بود و سر خِشت خِشت دِیْر را بود این سلام کای چـراغ دِیْر و مـطبـخ! السلام گـفت ای سر تو مـحـمـد نیـسـتی؟ گـر محـمـد نیـسـتی پس کـیـستی؟ ناگهـان سر، غـنـچـۀ لب باز کرد بـا نـصـاری درد دل ابــراز کـرد گفت کای داده ز کف صبر و شکیب من غریبم، من غریبم، من غریب گـفـت میدانـم غـریب و بیکـسی گـشته ثـابت غـربـتت بر من بسی تو غـریـبـی که به هـمـراه سـرت از ره آیـد دست بـسـته خـواهرت باز اعجازی کن ای شیرین سخن لب گـشا و نـام خود را گو به من آن امیـرالمـؤمـنـیـن را نـور عـین گفت: راهب من حسینم! من حسین! من که با تو همسـخـن گـشته سرم نـجـل زهــرا زادۀ پــیــغــمــبــرم دیـده ایـن ســر از عــدو آزارهــا خـوانـده قـرآن بـر سـر بــازارهـا اشک راهب گشت جاری از بصر گـفـت ای ریـحـانـۀ خـیـر البـشـر از تـو خـواهم ای عزیز مرتضی شــافـع راهـب شــوی روز جــزا گـفـت آئـیــن نــصــاری وا گـذار مـذهـب اســلام را کــن اخـتـیــار راهـب از جـام ولایـت کـام یافـت تـا تـشـرف در خـط اسـلام یـافـت یـوسـف زهـرا بدو داد این بـرات گـفت ای راهـب شدی اهل نجـات عاشق و معـشوق بود و بزم شب صبـحدم کـردنـد از او سـر طلـب راهب آن سر را چو جان در بر گرفت باز با سر گـفـتـگـو از سر گرفت گفت چون بر این مصیبت تن دهم میـهـمـان خـویش بر دشـمـن دهـم چشم از آن رخ، دل از آن سر برنداشت لیک اینجا چـارهای دیگـر نداشت داد سر را گـفت ای غـارتـگران! ای جنـایتپـیـشگـان! ای کافران! این سـر ریـحـانـۀ پیـغـمـبـر است مادرش زهرا و بابش حیدر است ظلـم و بـیداد و جـنـایت تا با کی؟ وای اگر دیگـر زنید آن را به نی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
ذکر مصائب ماجرای دیر راهب و سر سیدالشهدا علیهالسلام
آمد سـراغ صنـدوق، آمد شبـانه راهب از قـبل شد کـمـانتر، قـدّ کـمان راهب یک عمر منتظر بود تا سر بیاید از راه به او سپرده بودند، پـیـشـیـنـیان راهب با مشت زد به سینه، با اشکِ دیدهاش گفت زیباتر از مسیحا! دردت به جان راهب شاهی که هر دو عالم بودند در امانش آن شب سپـرد اما، سر در امان راهب بعد از تنور خولی، قبل از مساجد شام شد نوبت کـلیـسا، شد مـیـهـمان راهـب تا شد سرش مـرتب، پـیش نگـاه زینب فوراً رسید خـیرش، به خـانـدان راهب مریم به سینه میزد، آسیه گریه میکرد در مجلسی که زهرا شد روضهخوانِ راهب دردی به جانش افتاد، تا دید وضع سر را دردی که شعله میزد، تا استخوان راهب گیسوی چنگ خورده، ابروی سنگ خورده اوضاع صورتش برد، تاب و توان راهب وضع بد دهان را، زخم روی زبان را تا دیـد نـاگـهـان بـنـد آمـد زبـان راهب آبی نخـورد دیگر، نـانی نخـورد دیگر خونِجگر از آن پس، شد آب و نان راهب آرام شد رقـیـه، وقـتـی کـه از کـلـیـسـا آمد سحر به گوشش، صوت اذان راهب در اوج قِـصه بوسه میزد به گونۀ او جـای رباب خـالی در داسـتـان راهـب
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مناجات با سیدالشهدا علیهالسلام ( مصائب دیر راهب )
عاشق شدن، شاید... اگر... اما... نمیخواهد مجـنـون نمیگـوید مرا لـیلا نمیخواهد من آمـدم دورت بـگـردم، بـرنـگـردانـم شمعِ نگاهت گِردِ خود پروانه میخواهد دنـیا بـرای اهـل دنـیـا؛ من تـو را دارم آنکه تو را دارد دگـر دنـیا نمیخـواهد امروز جایی نوکـری کردم که اربابش هرچه شود، عذر مرا فـردا نمیخواهد عاشق میان سـینه دارد یک حُـسـیـنـیـه عاشق برای گریه کردن جا نمیخواهد هرکس که چای روضه را پَس میزند انگار در جنّت است و آب کوثر را نمیخواهد گریهکنت با دست، بر سر میزند یعنی از غُصۀ ذبح سرت، سر را نمیخواهد داغ عـلی اکـبـر به جـانت آتش افـکـنده جسم تو دیگـر تـابش گـرمـا نمیخواهد حـداقـل یک پـارچـه رویـت بـیـنـدازنـد پـوشـانـدن پـیکـر دگر فـتوا نمیخواهد از کـربـلا تا کوفه و از کوفه تا به شام راهب فقط فهمید مویت شانه میخواهد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
بصیرت انقلابی و مدح و شهادت سیدالشهدا علیهالسلام
علی الاصول مسیر حسین و شمر جداست که شمر بندۀ شیطان، حسین عبد خداست علی الاصول میان سـپاه شمر و حـسین نه جای سازش و تسلیم، حرف عاشوراست علی الاصول به این قولهای رنگارنگ امید نیست، که فـرجام کارشان پیـداست علی الاصول خـداوند یـار آن قوم است که گوششان همه دم بر نصایح مولاست علی الاصول در آئین و دین و منطق ما تقاص خـون شهیدان گرفـتـنش اولاست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات ماه محرمی با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
الا کـه جــلــوۀ نــور خــدای وهّــابــی چـرا به عـالـم تـاریـک ما نـمیتـابی؟! میان ظـلـمت درهـای بـستۀ این عصر نـظـر کـن و بگـشـا بر قـلـوب ما بابی امان و امنیت از این قبیله خواهد رفت مگـر تـو مـلـت ما را دوبـاره دریـابـی مرا چه بین خـیـابـان، چه در حسیـنـیه بـجـز اسـیـر سرِ زلـف خـود نمییـابی ادب نبـود که در محـضـرت گـنـاه کنم مـرا بـبـخـش به هـر نـوع تـرکِ آدابی پس از امـام غـریـبم، شهید خـامـنـهای تو شـاهـدی که شدم هـمقـرینِ بـیتـابی قسم به قـلب شـکـسـته، بیا دگر برگرد قــسـم بـه داغ دل مــادران مـیــنــابــی بـیـا و یـاد مـنِ دور از حـرم هـم بـاش سـحـر که در حـرم کـربـلا شـرفـیـابی نـفـس بـده که برای حـسـیـن گـریه کنم ألا که گـریـهکـنـش در مـیان سـردابـی وحـوشِ دشت هم از نهـر آب نوشـیدند ولی عـزیـز دل فـاطـمـه نـخـورد آبـی هزار و نهصد و پنجاه زخـم خورد اما به فکـر محـشـر ما بود، بَه چه اربابی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
عذر خواهی از نبود شعر جدید در شهادت امام سجاد علیه السلام
با عرض سلام و تسلیت سالروز شهادت امام زین العابدین علیه السلام و خیر مقدم به تمامی اعضای سایت آستان وصال متأسفانه امسال علیرغم تلاش و جستجوی فراوان در سایتها و کانالهای مختلف شعری؛ تا این لحظه هیچ شعر تازهای بارگذاری نشده است و مسئولین سایتها و کانالها و شاعران گرانقدر اشعار سروده شده و بار گذاری شده سالهای قبل را مجددا و بصورت تکرای بارگذاری کردهاند!!😞😔 از آنجائیکه روال کاری ما در سایت آستان وصال و کانالهای زیرمجموعه آن بارگذاری اشعار جدید است؛ لذا از بارگذاری اشعار تکراری معذوریم زیرا این اقدام را دون شأن اهل بیت علیهمالسلام و شما نوکران ائمه علیهم السلام میدانیم. زیرا اشعار قبلی را به راحتی میتوانید از فهرست موضوعی سمت راست صفحه در عرض چند ثانیه پیدا و انتخاب نمائید!!! مجددا از بابت نبود شعر جدید عذرخواهی کرده و شرمنده امام سجاد علیه السلام در این زمینه گشتیم!!!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت رهبر شهید انقلاب در آئین وداع و تشییع آن حضرت
ای دست یداللّهی، برخیز به خونخواهی ای پرچم آگاهی، برخیز به خونخواهی ای مشتِ گـره کـرده، الـوعـده وفـا کرده ای شور شبانگاهی، برخیز به خونخواهی نفرین به نفـهـمـیدن، گـوساله پـرستـیدن زین ظلمت و گمراهی برخیز به خونخواهی تـو أنــتـم الأعـلـَـونی، إنَّ مـعـیَ رَبّی الـعـزّةُ لِلّهی، بـرخـیـز به خـونخـواهـی خود بارش سجّیلی، خود لرزش زلزالی خود غرّش فتّاحی، برخیز به خونخواهی ای کـفشِ به جا مـانده از کودک میـنابی ای آه سحرگاهی، برخیز به خونخواهی آن کـوه صلابت را، این بـارِ امـانت را برخیز به همراهی، برخیز به خونخواهی ای فـاتح مـیـدانها، مبـعـوث خـیابـانها برخیز به خونخواهی، برخیز به خونخواهی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت رهبر شهید انقلاب در آئین وداع و تشییع آن حضرت
رسیـد قـصه به پـایـان، خدانگهدارت عـزیز مـردم ایـران! خـدانـگـهـدارت به پای شوق رسیدی در این مسیر بلا به کـاروان شـهـیـدان، خـدانگهـدارت شکوفههای بهاری پس از تو پژمردند تو ای لـطـافت بـاران، خـدانگهدارت صلابت تو کمر میشکست دشمن را تو سیل بودی و طوفان، خدانگهدارت خوشا به حال جهانی که بوده مدتها به چشمهای تو مهمان، خدانگهدارت تو میروی و رفیقان شاعرت در سوگ نشـسـتهاند غـزلخوان، خدانگهدارت ببین چگونه به تشـییع پیکـرت اکنون پُر است کوی و خیابان، خدانگهدارت چه تلخ دست تکان میدهد وداع تو را نـگـاه مـاه از ایـوان، خـدانگـهـدارت برای دیدنت از دور، قد کشیده به شوق شکـوفه از سـر گـلدان، خدانگهدارت چه مادران شهیدی که با تو میگویند به اشـک و آه فـراوان، خدانگهدارت دوباره شوق زیارت کشیده است تو را به سوی شاه خـراسان، خدانگهدارت برو که پرچم خونخواهیات نمیافتد ز دست مـردم مـیدان، خـدانگهدارت
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت رهبر شهید انقلاب در آئین وداع و تشییع آن حضرت
خـاک ایـران حـرمِ تـوسـت أباعَـبدِالله غـرق لـطـف و کـرم توست أباعَبدِالله دل این مردم با غـیرت مـبـعـوث شده پــاســدار عـلــم تــوسـت أبـا عَـبــدِالله واکن آغوش، عـلـمدار شهـیدان حـرم زائــر مـحـتــرم تـوسـت أبـا عَــبـدِالله صاحب مشت گره کردهٔ خاکی، امروز خـاکبــوس قــدم تـوسـت أبـا عَـبـدِالله به عـلـمدار خـبر ده که عـلـمدار عجم بــاز مـحـتـاج دم تـوسـت أبـا عَـبـدِالله میـهـمان آمـده ارباب عجـب مهـمانی بـیقـرار حــرم تـوسـت أبــاعَــبــدِالله روضهداری که به مانند همه عمر، هنوز هـمـدم مـحـتـشـم تـوسـت أبـا عَـبــدِالله موج خونی که به رگهای وطن جوشیده جـاریِ اشـک غـم تـوست أبـاعَـبـدِالله باز هنگامهٔ پیروزی خون بر تیغ است این هم اعـجـاز دم تـوسـت أبا عَـبدِالله برکت خون تو امروز جهان در کف ماست تـازه این لـطـف کـم تـوست أباعَبدِالله
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت رهبر شهید انقلاب در آئین وداع و تشییع آن حضرت
به جز خوبی ندیدیم از تو؛ دلهامان یقین دارد عزادار است هر آزادهای که درد دین دارد تو هم آخر به یاران شهید خویش پیوستی و حالا در بهشت این حلقۀ زیبا نگین دارد شهادت آرزویت؛ نه! شهادت سرنوشتت بود «حسینی زندگی کردن» سرانجامی چُنین دارد مرید مکتب سرخ حسین! امروز در سوگت خیابانهای ایران رنگ و بوی اربعین دارد به خونخواهی تو برخاسته این ملت مبعوث اگرچه از فـراق تو دلی اندوهگـین دارد شبیه تو نمیترسیم از تهدید و از تحریم که سرو استقامت ریشه در این سرزمین دارد در این کشور کسی با ظلم همپیمان نخواهد شد در این کشور اذان نام امیرالمؤمنین دارد امانتدار میراث توأیم آقای کشوردوست! به «فتح قله» ملت اعـتـقاد راستـین دارد به شوق آفرینت شعر میگـفتم تمام عمر نگفتی! بیتبهبیت این غزل هم آفرین دارد؟
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت رهبر شهید انقلاب در آئین وداع و تشییع آن حضرت
پــنـاه مـلـت ایـران پـنـاهـگـاه نـداشـت غریب بود و به جز ذات حق، گواه نداشت به وقت غرش موشک، به وقت بارش بمب شـبـیه مـا فـقـرا جـز خـدا پـنـاه نداشت به کنج امن ز تهدید خصمِ هرزه نرفت که ترس در دل آن شیر شرزه راه نداشت سرای ساده و کوچک برای او بس بود بزرگ بود، نیازی به فر و جاه نداشت زعـیـم بـود و مـزین به فـقـر اشـرافـی حکیم بود و شباهت به شیخ و شاه نداشت سریر و مصطبه، سجـادۀ نـمازش بود که از خزائن دنیا جز اشک و آه نداشت نـمـیرسـیـد بـه افـلاک، اقـتـدار وطـن به رغم خیل حرامی، اگر سپاه نداشت ز بنـدگی به سـیـادت رسـاند ایـران را اگر شنید ملامت، جز این گـناه نداشت در این سرای کهن مثل شمع چون میسوخت مسیر عشق نیازی به مهر و ماه نداشت به روشنای دلانگیز صحبتش خوش بود دلم، ولی خبر از این شب سیاه نداشت خـدا کـند که نـیـفـتـد نـگـاه خـسـتـۀ من به هر که حُرمت آن پیر را نگاه نداشت
: امتیاز
|
























